کودکت
کودک تو
با همان دو چشمه ی رنگین کمان
و لبخندی درشت
دست داد و
سلام کرد
چقدر غریبه بودم
میان انگشتانش
شقیقه هایت سفید شده اند
یاد تنه ی درخت بزرگ به خیر
یادت هست؟
کودکت بودم روزی.
+ نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت 9:40  توسط نویسنده
|
بیرون آوردمش
دلم را گویم
یک مشت خون فاسد شده
کندمش از تن
خونین بود و داغ
تا کنار باغچه کشاندمش
داغ بود وزنده هنوز
آستین بالا زدم
دست هایم
چه قدر از عمرشان گذشته بود؟
چال کندم
می تپید هنوزو
التماس می کرد
چال کردم
رگ هایم آرام شدو
از هوس افتاد.
+ نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 0:34  توسط نویسنده
|
کرم ابریشم و
یک پیله ی جادار و بزرگ...
چه هراسی دارد.
نه؟
چه غمی !
+ نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت 1:8  توسط نویسنده
|