کودک تو
با همان دو چشمه ی رنگین کمان
و لبخندی درشت
دست داد و
سلام کرد
چقدر غریبه بودم
میان انگشتانش
شقیقه هایت سفید شده اند
یاد تنه ی درخت بزرگ به خیر
یادت هست؟
کودکت بودم روزی.
کودک تو
با همان دو چشمه ی رنگین کمان
و لبخندی درشت
دست داد و
سلام کرد
چقدر غریبه بودم
میان انگشتانش
شقیقه هایت سفید شده اند
یاد تنه ی درخت بزرگ به خیر
یادت هست؟
کودکت بودم روزی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:40  توسط نویسنده
|
دلم را گویم
یک مشت خون فاسد شده
کندمش از تن
خونین بود و داغ
تا کنار باغچه کشاندمش
داغ بود وزنده هنوز
آستین بالا زدم
دست هایم
چه قدر از عمرشان گذشته بود؟
چال کندم
می تپید هنوزو
التماس می کرد
چال کردم
رگ هایم آرام شدو
از هوس افتاد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:34  توسط نویسنده
|
یک پیله ی جادار و بزرگ...
چه هراسی دارد.
نه؟
چه غمی !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:8  توسط نویسنده
|